گیجم![]()
یه معادله ی چند مجهولی شدم که هیچ کس نمیفهمه .![]()
حتی خودمم راه حلمم یادم نیست .![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:35 توسط |
دنبال یه غار میگردم بهم گفتن ... خیلی گفتن ... جند بارم گفتن !!!! که زندگی که من دوست دارم فقط تو غاره !!!! خمیردندون و مسواکمم برداشتم وهمینطور نخ دندون چمدونم حاضره ! لباسامو با برگایی که ریختنشون داره زیاد میشه آماده کردم تا خشک نشدن تا نریختن کمک بدین یه غار پیدا کنم ! غارش خیلی بزرگم نبود ، نبود ... شمالی و نورگیر هم نبود ، نبود ... تراس و پنجره و ویو نداشت ، نداشت .... توالتش فرنگی ام نبود ، نبود .... آشپزخونه ی open نداشت ، نداشت ... خفاشای خون آشام به دیوارش آویزون نبود ، نبود .... تار عنکبوت و عنکبوت هم نداشت ، نداشت ... فقط یه جا باشه دور باشه .... خیییییییییلی دور .... فقط دیر نباشه !!!!! کسی نباشه ... آروم باشه تاریک تاریک .... که حرف زدن یادم بره که شنیدن یادم بره که دروغ یادم بره که نفرت یادم بره که دوست داشتن یادم بره که دوستام یادم بره که عشق یادم بره که نفس کشیدن یادم بره ... که .... که ..... یادم نمیاد !!!!!!!!!
![]()
![]()
![]()
adsl هم نداشت، نداشت ...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:36 توسط |
چه بارون قشنگی میاد . حیف که خوابیدی و ندیدی . بارون که میاد نوازش دستای خدارو حس میکنم . مثل بچه ها به وجد میام . غم عالم تو دلم باشه یادم میره . چقدر خوبه که بتونی زندگی رو قشنگ ببینی .بدون لکه های سیاهش بدون آدمای ناراحت کننده ی دورو ورت . آرامش عجیبی دارم . خدایا کمکم کن تا بد نشم و این حس خوب رو ازم نگیری . - دلم واسه بابا بزرگ تنگ شده . واسه الو گفتنش ... واسه .... خدا بیامرزتش . - دلم واسه مامان بزرگ تنگ شده یه هفته فقط پیشمون بود اما نیست یه جوریه .دوروز پیش رفت وقتی زنگ زد تنها بود . دیگه خونش سوت و کور شده . تنهای تنهاست .میخواست بره گفتم میخوای بری تنهایی چیکار کنی؟گفت باید زندگی کنم باید عادت کنم ..... - ببخش که تنهات کردمو نمیتونم مرهم تنهاییات باشم . شاید یه روزی دلیل خواسته هامو بفهمی . شایدم من بفهمم که اشتباه کردم . شایدم یه روزی انقدر زندگیامون شیرین بشه که تمام این تلخیارو فراموش کنیم شایدم بهشون بخندیم . - نجمه خیلی وقته ندیدمت . قبلنا خنده و گریه مون با هم بود . مدل زندگیمون عوض شده ! خوشحالم که مدل زندگی تو مث مال من نیست . میدونم از ناراحتیام ناراحتی میدونی که با همه ناراحتیم بازم خوشحالم از شادیات .بازم موقع دیدن تو شد و هزار اتفاق . میبینمت گلم . - گوشیم افتاد تو ..... نجاتش دادم ولی انگار باتریش حامله شد !!!!! دیگه کار نمیکنه !بازم رفتم سراغ گوشی قدیمیم ! خوب آنتن میده !!!!!!!! - شبای قدر امسال عجیب به دلم نشست . خدا آدمایی رو کنارم نشوند تا بهم پیغوم بده . به این که راضی باشم به رضاش . که ناشکری نکنم . که ...... - نمیدونم چرا مسکنایی که خوردم اثر نکرده؟![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شایدم اثرش تموم شده !بهتره برم
....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:32 توسط |
خدايا زوده زوده واسه اينكه دوباره لباس سياه تنم كني زوده واسه اينكه دوباره ديس خرما و حلوا بدي دستم زوده كه دوباره كمرمو خم كني . زوده زود چهار سال پيش نشنيدي ميگفتن غم آخرت باشه ؟ خودتو زدي به اون راه ديگه حوصله گريه كردن ندارم حالم بهم ميخوره از تسليت شنيدن نميخوام عزيزمو توكفن تحويلم بدن نميخوام اسمشو رو سنگ ببينم نكن با من اينجوري نكن خدا اينا چي ميگن ؟ ميگن دو ماه شايد دو ماه ميدونم به دو ماه نميرسه باشه هر كاري دوست داري بكن منم ميشينمو نگات ميكنم نوبت من كي ميرسه ؟ دوست داري يواش يواش بميرم نه ؟ دارم از بين رفتن خودمو ميبينم اما كسي نميبينه نميفهمه كسي واسه من غصه نميخوره اين خيلي خوبه چون غصه ي ديگرون منو از پا در آورد مبادا كسي خسته بشه از غصه هاي من .
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:4 توسط |
امروزم روز بنفشي بود ! نه از اون بنفشاي بنفش !يه بنفش ملايم قشنگ ! صبح زود پاشدم ناهار قيمه گذاشتم !خيلي كيف ميده صبح ناشتا روزتو با پياز رنده كردن شروع كني به به چه بوييي !!!قيمه رو گذاشتمو كارامو ميل كردمو منظور از ميل ايميله ها ! راه افتادم مامان ميخواست بره توي فك و فاميلاش بچرخه منتظر بود مبينا تعطيل شه كه شد و تا الان فرصت نكرد .ديروز با هم بحثمون شد .پاشد ساكشو جمع كرد رفت . خوب قربونت برم تو كه ميخواستي بري يه وقت ديگه ميرفتي من اينجوري دلم خونت نباشه . مبينا ديروز گم شده بود . يه آقايي زنگ زد خونه و گفت اين بچه مال شماست ؟خلاصه آدرس دادو تو اين هيري بريا مامانو يافتيم و فاميلشم بسيج كرديم كه برن بچرو بگيرن .بازم خوبه شماره خونه يادش بود .بابا پاي تلفن بهش گفت دخترم قوي باش واسه چي گريه ميكني . خيلي زرنگي كه شماره خونه رو يادت بوده !!!!!!!!! مردم از حسوديييييييييييييييي منم از اين حرفا ميخوام ! يكي دو ساعت قبل اينكه زنگ بزننبه بابا گفتم وقتي مبينا نيست چقدر آرامش داريم !!!!خدا هم گير داده ها ! انقد حرفاي خوب خوب ميزنم به رو خودش نمياره يه كلمه از دهنمون پريد به شكر خوردن افتادم !استغفرالله ! خلاصه بعد اينكه ناهار گذاشتم رفتم انقلاب واسه كار . مسيرش خوب بود ! رفتم و رفتم رسيدم به يه ساختمون خوشگل ! خوب ساختمونشم خوب بود ! آسانسورم داشت تازشم ... يه دختر كم سن سال ،همونجوري بود كه پاي تلفن وقتي صداشو شنيدم تصور كردم .. لحن و تن صداش معلوم بود كه باهاش مشكل نداشتم ! قيافشم همينو ميگفت . فرمو پر كردمو پاشدم كه بيام گفت هي خانم كجا كجا ! رفتم پيش مدير اونجا ! عجب آدمي بود ... خيلي باحال بود .. خيلي حرف ميزد 20 ديقه حرف ميزد 5دقيقه شم مفيد نبود !!!!اما آدم بي شيله پيله و صادقي به نظرم اومد .فرمشون تموم شده بود و كلي استرس داشت !!!!!!!!!!!!!!!! خجالت ميكشيد كه فرم نداره !!!!!!!!!!!! آخي نازي .. بعد كاتالوگشونو نشون داد كه يه طراح 500 تومن گرفته بود و يك ماه زمان گذاشته بود ولي يه چيز ابتدايي و پر از غلط املايي ! ازم پرسيد تو چقدر زمان ميخواي واسه طراحيش گفتم 5ساعت !!!!!!! هناق كه نيست كه ؟! كنتورم نبود اون دورو ورا . خواستم حرفه اي جلوه كنم خوب.البته اوني كه من ديديم همون 4يا 5 ساعت بيشتر زمان نميبرد ! خواست شناسناممو بگيره !!!!!!!!!!!! گفتم لابد بايد برم محضر ميخواد شركتو به نامم كنه از بس حرفه اي جلوه كرده بودم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفت از فردا مشغول شين ! بعد صحبت حقوق كه شد بچه يه جوري شد .... خيلي بالا نگفتم كه !!!! مهلت نداد وگرنه اعتماد به نفسشو مي خوردم ماشينشم به نامم كنه .ولي فك كنم كنسل شد ! خوب واسه پول ميخوام برم سر كار وگرنه دارم زندگيمو ميكنم ديگه ! اصلا آرامش فكري نداشت استرس مذخرفي داشت .. دستپاچگيش اعصاب خورد كن بود خرس گنده . حالا قراره باز تا شب خبر بده !!!!! ولي ميگم ساختمونشو دوست داشتم !!!!! آسانسورم داشت تازشم ! اومدم انقلاب فاطمه 45 ديقه معطل شده بود عصباني عصباني ولي يه جوري ماچش كردم يادش بره .رفتيم پارك لاله پيش آقا اسماعيل . داشت كاراشو ميچيد . ميخواستم يه چيزي واسه مرثيه بخرم كه تازه قدم نورسيدش اومده! گفت برين بازارچه يه دور بزنين بياين .واي چه بازارچه اي چه چيزاي همه هنري همه سنتي خيلي خوب بود .. يكي خوشنويسي ميكرد يكي سياه قلم كار ميكرد يكي كاراي گلي ميفروخت لباساي سنتي قيمتهاي خوب .دلم نميخواست از اونجا بيام بيرون . برگشتيم . آقا اسماعيل اسمش اسماعيل نبود اكبر آقا بود خودش گفت ! اين اكبر آقا يه مرد متوسط با موهاي كم پشت بلند كه دم اسبيه و يه سيگار كه همش تو دستشه . لاغر . بالاتر از موزه هنرهاي معاصر كاراشو ميفروشه . كاراش محشره .يه كادو واسه مرثي خريدم . فاطمه هم يكي انتخاب كردو چوون تولدش تير بود حساب كردم البته تو فكرم بود واسش يه كادو بخرم .ديگه اومديم پارك و بستنيايي كه تو بازارچه خريده بوديمو سر كشيديم ! فاطمه گند زد به خودشو لباساشو كيفش ! بيچاره گفت نخوريم من گفتم خوبه بخوريم . بعد يادم افتاد تولد نجي ام گذشته .برگشتم يه دونه ام واسه نجي گرفتم ... سر قيمتها كلي چونه زدم 6تومن تخفيف گرفتم !!!!بعد اسممو پرسيد اكبر آقا ! نشست و اسممو در آورد .خيلي قشنگ نشد اما يه هديه خوب بود .خيلي قشنگ و زود با فكرش در آورد خيلي خوشم اومد هم از خودش هم از كارش . يه تنديسشو كه خريدم يه ادم بود كه يه باري رودوشش بود خسته ناك داشت ميرفت !!! گفت اين اكبر در راهه !!!! خلاصه يه دونه رضا ام واسه فاطمه زد و اومديم بهارستان و يه عالمه كيف و كفش ديدم اما هيچ كدومو دوست نداشتم ولي فاطمه خريد . يه عالمه از فاطمه ايراد گرفتم حيوونكي به روسري سر كردنش بعدم به حرف زدنش ! آخه عادت كرده بچه گونه حرف بزنه و غر بزنه.لحنش اينجوري مونده . فكر ميكردم فقط با من اينجوري ميحرفه اما تو مغازه ها غر ميزد چرا اين رنگيشو ندارين اين چرا جلوش پهنه !!!!!!استغفرالله حالا خسته و كوفته اومدم خونه ! مثلا صبح ناهار گذاشتم همچون كدبانوهاي روزگاران كه اومدم ناهار داشته باشيم ! خورشت كه آبش تموم شده بود !!!!!!!!!!!!!!! برنج واي نگو برنج كه دلم خونه ! محمد برنجا رو نشسته ريخته بود تو پلو پز . آبجوش ريختم تو خورشتا و سيب زميني ام اضافه كردمو برنجم دوباره شستم ريختم تو پلو پز !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! الانم منتظرم بابا بياد .. گشنمههههههههه واسه همين گفتم بيام تايپ كنم گذشت زمان كمتر حاليم شه ! سر كار بودي !!ها هاااااااااااااااااااااااا !
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:19 توسط |
روز عجيبي بود امروز ! عجيب كه نه .... خوب بود ! صبح رفتم پيش دكتر هاشم .اعصاب نداشت ... سرش خيلي شلوغ بود .. بعد نيم ساعت معطلي كه رفتم تو جواباي سربالا دادو اومدم بيرون .. بابا منو رسوند مترو . ايستگاه هفت تير رسيدم و نشستم رو صندلي زرداي اول قطار !!!قطار بعدي كه اومد يكي خانوم با يه نايلون مشكي بزرگ كه معلوم بود جنس توشه و خودش فروششنده ژياده شدو و دو سه تا صندلي اونورتر نشست .. نگاهاشو حس ميكردم ... يه نگاه عميق انداختم ديدم نه !؟آشنا كه نيست .. ازشم جنس نخريدم ؟؟؟؟؟شايد كيفشو زدن و ژول ميخواد و داره فكر ميكنه كه به من ميتونه بگه ؟ولي خوب جنساش كه هست ؟شايدم خوشگل نديده بوده !!!! يا ممكنه ژيش خودش فكر كنه كه بي ريخت تر از من نديده !!! يكيم بيشتر نگام كنه كه بيريخت نديده نباشه ! داشتم تو فكرم شيطنت ميكردمو داستان ميبافتم كه يه هو فاصله سه تا صندلي زرد شد هيچي ! اومد كنارم نشست .. چهره اش خيلي غمگين بود .. دستاش لرز داشت ... مطمئن شدم يه چيزي ميخواد ... ديگه به فكر كردنم امونندادو گفت : - ببخشيد شما آيت و الكرسي رو حفظي؟ عزيزم ... دلم ريخت يه هو ... چي فكر ميكردم چي گفت ... يه مكث كوچولو كردمو گفتم آره جونم .. گفتم الان ميگه بخون من تكرار كنم ... - ميشه بخوني و روم فوت كني ؟ دلم ميخواست بگيرمش بغلم ... فقط سرمو تون دادمو خوندم ... فوت كردم بهش !!!!!!!!!!!!! احساس كردم تو مايه هاي بانو يوميول ديده منو !ترس و اضطراب همه وجودشو گرفته بود .. ميتونستم آرومش كنم .. بژرسم ازش اما بغضش بيخ گلوش بود ميپرسيدم ميتركيد .. پاشد رفت و نگاهش از پشت شيشه واگن و هيچوقت فراموش نميكنم ... يكي دو بار ديگه خوندم و پاشدم رفتم خيابون آبان جنوبي سازمان سنجش واسه كارتم .. امسالم كنكور بديم يه كيك و سانديسي چيزي بدن دور هم باشيم ! بر ميگشتم رسيدم به يه كليسا ... چادر سرم ميگفت نرم دلم ميگفت برم ... دوست داشتم برم و بايد نيم ساعت صبر ميكردم ...جواهرياي اون دور و ورو گشتم چقد دلم همشونو خواست ! ساعت شد يك و رفتم داخل .. ديدم شمع ميگيرن منم رفتم يه دونه گرفتم !! نگاهشون به من يه جوري بود !!بهشون حق دادمو خودمو زدم به بيخيالي ... بوي عود همه جا رو پر كرده بود ... از بوي عود متنفرم اما بوي عود اونجا خيلي دلنواز بود .... چهار رديف صندلي ...يه پيرزنم بود با يه دل خون كه خيلي اين پا اون پا ميكرد .. رفت و شمعشو روشن كرد .. منم رفتم همون جا !و بعد نشستم رو يه صندلي ... حس خاصي نداشتم ... يعني حس غريبي داشتم حسمو نميشناختم ! وقتي شمع و گذاشتم صلوات ميفرستادم !!!!!!!!!!!!!!!!11 خوب چيكار كنم ؟من كه بلت نيستم !!! دلم ميخواست يكي باشه باهاش حرف بزنم و ببينم چيكار كنم اما همه توحال خودشون بودن . يه تابلو از حضرت مريمو كودكي حضرتمسيح بود شمايل چهره شون مشخص بود نقاشيه اما پارچه اي دور حضرت مريم بود انقدر هنرمندانه و محشر طراحي شده بود كلي كلنجار رفتم هي گفتم پارچست بعد گفتمنه نقاشيه ! آخرشم معلوم شد نقاشيه .و يه عالمه صليب.نقاشي ديوارياشو كهديگه هيچي .محو تماشاي درو ديوار بودم .. نتونستم ارتباطي كه با اعتقاداتم داشتمو اونجا هم برقرار كنم .. اما خوب بود .. بازم ميرم ... مامان ميگه مسيحي ديدم مسلمون شه اما مسلمون نديديم مسيحي شه !!! بعد نيم ساعت اومدم بيرون و داشتم ميرفتم سمت مترو كه يه خانوم جلومو گرفت گفت اون جلو شلوغه لباس شخصيا هم هستن مواظب باش ! مردم توهم زدن ! شلوغ بود اما من چيز مشكوكي حس نكردم .كاري ام نداشتم كه داشتم راه خودمو ميرفتم . اومم سرسبز يه آگهي داده بود واسه كارمند !!!!! بيمه و حقوق و همه چيزم نوشته بود و آدرس ديگه زنگ نزدم رفتم ببينيم چه خبره ! هي تو مسيري كه ميرفتم چند تا دختر ازم اون آدرسو پرسيدن !!! منم مهربوووووووووون به همه آدرس دادمو آسته آستهميرفتم !و قتي رسيدم ديدم همه اونايي كه آدرس پرسيدن همونجا ن !!!!چقدر جمعيت بود ! فرمو پر كردمو دادم و وايسادم كه صدا كنن ! هركيو صدا ميكرد ده ثانيه ميرفت تو ميومد بيرون !!!!!!!! ديدم نخير ! نه كسي جوا ب ميده نه .. هيچي به هيچي .... وايسادم يكم نمك ريختم و با چهار پنج تا از دخترا گفتيم خنديدم و اومدم بيرون .... هزاري ام از بيكاري بميرم حاضر نيستم اينجوري انتخاب شم .... كور بشه هركي عقلش به چشمشه . بعدم بهارستان و ديدن صحنه هايي كه قلب آدم ميگيره ... كاش اين اوضاع مذخرف سياسي زودتر از بحران بگذره ...يكي مردمو خس و خاشاك ميبينه اون يكي هيچ كاري نميتونه بكنه فقط مردمو ميندازه به جون هم ... بقيشم همش دروغ و دروغ .. قبلا اخبار و با دقت گوش ميكردم اما اينروزا حالم به ميخوره از دروغاشون ... خيابوناي آرومو نشون ميدنو ميگن خيلي تهران آرومه؟؟؟؟؟؟؟؟/صد بار جريان پلمپ جايي كه سوالاي كنكورو چاپ ميكنن و نشون ميده .درهايي رو نشون ميده كه پلمپن ! درهايي كه تازه جوش خوردن و حتي رنگ هم نخوردن .... وقتي همه دوست دارن دروغ بشنون همينه .. اونا هم جرات ميكنن فريب بدن .... واي بر ما و آخر عاقبت ما .......
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:26 توسط |
نمیگذارند یک جرعه لبخند یک نعلبکی شادی از گلویم پایین برود هنوز به معده نرسیده انگشت میکنند بالا بیاورم نخواستم مال شما لااقل یک پیاله نفس بدهید سر بکشم ... ماهی ![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 18:0 توسط |

دلم خواست به تو چه !
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 1:23 توسط |
دلم تنگ شد برای نوشت بیکاری خیلی اذیتم میکنه به هر دری میزنم نمیشه دیگه حوصله درس خوندنم ندارم هدفمو گم کردم نمیدونم باید چیکار کنم چی دوست دارم ... واقعا پوچ شدم ... دیگه حوصله فراخوان شرکت کردنو نمایشگاه رفتنم ندارم ... همه رو پیچوندم .. دیگه کسی سراغمو نمیگیره ... چند وقت پیش رفتم پیش دکترو پول طرح جلدمو گرفتم و همینجوری تو فکرو خیالم غرق بودم از انقلاب شروع کردم به رفتن و رفتن ... سوار بی آر تی شدمو ایستگاه استاد معین پیاده شدم ... داشتم از پله برقی میرفتم بالا ... یه هو دیدم یکی کیفمو میکشه !!! خدایا ! اصلا حس دیدن یه آشنا رو نداشتم اونم با این صدای مردونش .. خسته بودم ... ناراحت .. برگشتم دیدم فرهاده !!!! با چه بهتی نگام میکرد ... سلام علیک کردیم ...و گفت کجا میری .. موندم چی بگم آخه خودمم نمیدونم اونجا چیکار میکردم !!! گفتم نمیدونم فقط دارم میرم ... تو چشاش پر اشک شد ...گفتم چت شششششد؟گفتم حتما یه جور اشک شوقه و اظهار خوشحالی !!! گفت چقد شکسته شدی !!! خودم دلم واسه خودم سوخت احساس کردم تمام صورتم داره چروک میشه !!!!!!! واقعا خوب شده بود .. اصلا اثری از شیمی درمانی نبود ... انگار نه انگار با سرطان دست و پنجه نرم میکنه ... سرحال و بلندقد و قامت ... حس خوبی داشتم اونجوری میدیدمش ... یعنی به خاطر حرفای من ؟؟؟؟. گفتم خوب دیگه من برم کلی حرفای لوس موفق باشی و موید باشی و خوشحال شدم زدمو خداحافظی کردم .... به تته پته افتاده بود .... نفهمیدم خدافظی کرد یا نه .. من خدافظیامو کردمو راهمو گرفتمو رفتم ... اندفعه داشتم از پله های برقناکی پایین میومدم که باز کیفم کشیده شد .. گفت چی شده؟چرا اینجوری شدی؟چرا انقد داغون .... دیگه واقعا داشت گریم میگرفت گفتم خوبه حالا توام هی من هیچی نمیگم تو هی بگو... کجا شکسته شدم به این خوشگلی ... گفت منو یادته ؟؟؟یادته چقد باهام حرف زدی که برگردم به زندگی؟ چقد گفتی تا رفتم کلاس .. چقد زور زدی تارفتم سرکار ... حالا یه شرکت زدمو واسه خودم کسی شدم .. همیشه دعات میکنم .. همیشه یادتم ... چرا یه هو غیبت زد چرا یه هو رفتی ... یه هو ... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه بلایی سرت اومده مگه ؟ همینجور حرف میزد و من نگران نگاه دیگران بودم ... از این که کنارم راه میومد حس خوبی نداشتم ... دوست داشتم بره .. ابروهامو آوردم تو دماغمو گفتم به تو ربط نداره !!!! گفتم بیا ببرمت پیش خانوم دوستم ... کلی راجع به تو باهاش حرف زدم .. بذار اون باهات حرف بزنه ... گفت بیا شرکت کار کن گفت . یه پروژه میخواد تو حرم امام رضا اجرا کنه گفت توام بیا .. گفت گفت گفت ... فقط میخواستم بره .... من همون مائدم .. اما دیگه حرفای خودم یادم نمیاد .... داشت حرف میزد که دیدم یه تاکسی داره میاد دستمو بردم بالا و وایساد .. دیگه اصلا بلد نیستم چه جوری برخورد کنم .. اعصابم بهم میریزه .. حوصله هیچکسو بیشتر از 15 دیقه یا فوقش نیم ساعت ندارم ...راست میگه پیر شدم .. یه سره غر میزنمو هیچ غلطی تو زندگیم نمیکنم .... دلم واسه روزای کاریم تنگ شده ... واسه ..... خدایا داره دیر میشه ... من الان جوونم دوست دارم به چیزایی که میخوام برسم .. دو سه سال دیگه هفت سال دیگه بهم بدی به چه دردم میخوره ؟میخوام چیکار آخه ؟؟؟کجای دلم بذارم وقتی تمام انرژیمو واسه به دست آوردنشون دادم رفته دیگه نایی واسه از لذت بردنشون ندارم .. دیگه بعد این همه نامردیو زمین زدنم بلند شمو آخرش برسم ... خدایا من همه ی زندگیمم بد نبودم بودم ؟ باشه .. هر چی تو بخوای ... اما اگه دیر بشه توام نخواه چون منم دیگه نمیخوام ... 
![]()
![]()
![]()
گفتم حتما یکی زیادی نزدیک شده خورده به کیفم بر نگشتم دیدم اواا؟؟؟ داره اسمم صدا میکنه !!! ![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم اما تو خیلی خوب شدی مث پسرای 4 ساله !!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم چوب چیو دارم میخورم آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:27 توسط |
از درد زمانه به خود می - پی - چم !
مرهمی نیست لا جرم می - ما - نم 
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:45 توسط |